منوی اصلی
لینکهای سریع
دیگر بخشها
بخش کاربری
مطالب سایت
بخش خبری
امکانات سایت
لینکهای خارجی

مطالب تصادفی

بازیگران مرد خارجی
[ بازیگران مرد خارجی ]


موضوعات مطالب

mainمذهبی

mainمطالب آموزشی

mainمطالب جالب

main اس ام اس

mainجوک

mainاخبار :

علمی ،فرهنگی و هنری

سیاسی ، اجتماعی

سینما و تلوزیون

اخبار داغ روز

mainکامپیوتر و اینترنت :

برنامه

بازی

اسکرین سیور

آیکون

mainموبایل :

 تم

 آهنگ زنگ

 والپیپر

 برنامه

 بازی

mainآهنگ :

صوتی

تصویری

فیلم

mainعکس :

1 گالری عکس

1 بازیگران مرد ایرانی

 بازیگران مرد خارجی

 بازیگران زن ایرانی

 بازیگران زن خارجی

 خواننده ها

 فیلم های ایرانی

 فیلم های خارجی

 جدید ترین مدل ها

 3 بعدی

 فانتزی

 ماشین ها

 مذهبی

 هنری

 ورزشی

 کودکان

 ترسناک

 جالب

 حیوانات

 خنده دار

 خبری

 خطای چشم

 رویایی

 طبیعت

 عاشقانه

 کاریکاتور

 متحرک

 والپیپر


تبلیغات

آمار سایت

  پست: شعر: قلبم کاروانسرایی قدیمی است
داستان

قلبم کاروانسرایی قدیمی است ....

 

لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید



قلبم کاروانسرایی قدیمی است.

من نبودم این کاروانسرا بود.

پی اش را من نکندم..

بنایش را من بالا نبردم..

دیوارش را من نچیدم..

من که آمدم ، او ساخته بود و پرداخته..

و دیدم که هزار حجره دارد .

و از هر حجره قندیلی آویزان که روشن بود.

و می سوخت از روغنی که نامش عشق بود.

قلبم کاروانسرایی قدیمی است.

من اما صاحبش نیستم..

صاحب این کاروانسرا هم اوست.

کلیدش را به من نمی دهد..

درها را خودش می بندند..

خودش باز می کند..

اختیارداری اش با اوست. اجازه ی همه چیز..

قلبم کاروانسرایی قدیمی است .

همه می آیند و می روند و هیچ کس نمی ماند...

هیچ کس نمی تواند بماند ..

که مسافرخانه جای ماندن نیست.

می روند و جز خاک رفتنشان چیزی برای من نمی ماند.

کاش قلبم خانه بود..

خانه ای کوچک و کسی می آمد و مقیم می شد...

می آمد و می ماند و زندگی می کرد..

سال های سال شاید..

هر بار که مسافری می آید..

کاروانسرا را چراغان می کنم .

و روغن دان قندیل ها را پر از عشق...

هر بار دل می بندم و هر بار فراموش می کنم .

که مسافر برای رفتن آمده است..

نمی گذارد ، نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود...

بیرونش می برد ، بیرونش می کند.

و من هر بار در کاروانسرای قلبم می گریَم.

غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد...

همه جا را برای خودش می خواهد...

همه ی حجره ها را خالی خالی . . .

و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شود.

با صلابت و سنگین و سخت...

آن روز دیوارها فرو خواهد ریخت و قندیل ها آتش خواهد گرفت ...

و آن روز ، آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد...

کاروانسرا ویران خواهد شد.

آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی....

ارسالی توسط:

Reza_gh10@yahoo.com

:: ارسال مطلب برای سایت ::

(بدون نیاز به عضویت)



کلمات کليدي :

ارسال شده در مورخه : يكشنبه، 9 اسفند ماه ، 1388 توسط toofan  چاپ مطلب


 

مرتبط با موضوع :

 شعر طنز: آنکس که بداند و بداند که بداند !  [دوشنبه، 28 تير ماه ، 1389]
 داستان کوتاه: داستانی جالب از پولدار شدن  [دوشنبه، 28 تير ماه ، 1389]
 داستان کوتاه: چه کشکی، چه پشمی؟!  [دوشنبه، 28 تير ماه ، 1389]
 داستان کوتاه : خبر خوش !!!  [چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388]
 داستان کوتاه : وقت شناسی‌ !!!  [چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388]
 داستان کوتاه : آيا قدر خود را مي دانيم ؟؟؟!!!  [چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388]

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : vox33vop
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]
امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد


اشتراک گذاري مطلب


انتخاب ها

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب


لطفا در صورت استفاده از مطالب سایت منبع را با نام  ..::: Irtoofan.com :::..  ذکر نمایید

تماس با مدیر سایت:  saeid_1387@yahoo.com

عضویت در گروه اینترنتی بزرگ توفان:

http://groups.yahoo.com/group/ToofanGroups


  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir